X
تبلیغات
سخنی با تو
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 23:35 | نویسنده : نسیم

یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم
دست دوم هرچه داری می خرم



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 | 23:28 | نویسنده : نسیم

یا محمد ای خرد پابست تو / ای چراغ مهر و مه در دست تو

هر زمان گلواژه هایت تازه تر / بلکه از هستی بلند آوازه تر

ختم شد بر قامتت پیغمبری / این ترا باشد دلیل برتری . . .

عید مبعث مبارک



تاريخ : چهارشنبه هشتم خرداد 1392 | 19:38 | نویسنده : نسیم


یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند ، در مسیر راه نفس عمیقی

میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !

راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط

خدای شماست !!!

ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :


چنان لطف او شامل هر تن است

که هر بنده گوید خدای من است

چنان کار هرکس به هم ساخته

که گویا به غیری نپرداخته



تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | 2:39 | نویسنده : نسیم

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | 2:15 | نویسنده : نسیم



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 15:8 | نویسنده : نسیم



تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 18:22 | نویسنده : نسیم



تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 18:18 | نویسنده : نسیم
بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت،

چشمان خسته‌ی من ستاره می‌چیند.

خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و صبورت. 

روزِ به اوج نشستنت مبارک . . .



تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 | 16:46 | نویسنده : نسیم
کودک که بودم,
وقتی زمین میخوردم, مادرم مرا میبوسید;
تمام دردهایم از یادم میرفت...
دیروز زمین خوردم
دردم نیامد اما...
به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد.

♥ سلامتی همه مادران دنیا...♥



تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 19:30 | نویسنده : نسیم

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است


هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم نگاری بوده است




تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 | 11:7 | نویسنده : نسیم



تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392 | 16:43 | نویسنده : نسیم

بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 | 2:8 | نویسنده : نسیم

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 23:26 | نویسنده : نسیم

خدا گفت: «لیلی» یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من
ماجرایی که باید 
بسازیش

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 23:14 | نویسنده : نسیم
مهم نیست که قفلها دست کیست!

مهم این است که کلیدها، 

دست خداست...





تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 23:8 | نویسنده : نسیم
در کنار دجله روزی بایزید
می شدی با جمع یاران و مرید

ناگهان بانگی ز بام کبریا
سوی او آمد که ای شیخ ریا

میل آن داری که بنمایم به خلق
آن چه پنهان داری اندر زیر دلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از لطف تو سازم رقم؟

تا خلایق از عبادت کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پاسخش دادند کای شیخ زَمَن!
نی ز ما و نی ز تو، رو دم مزن!

حضرت مولانا



تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 23:4 | نویسنده : نسیم
آن کس که بَدم گفت، بدی سیرت اوست

وان کس که مرا گفت نکو، خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست

از کوزه همان برون تراود که در اوست



تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 1:25 | نویسنده : نسیم
قطره بارانی از ابر چکید. چون به زمین نگاه کرد

دریای پهناور را دید و از کوچکی و حقارت خود شرمنده شد و گفت:

“جایی که دریا هست وجود من بی مقدار به حساب می آید.”

چون قطره باران خود را کوچک دید

صدف او را درون خود جای داد و بعد از مدتی تبدیل به گوهر شد.

پس از مدتی نصیب ماهیگیری شد و او آن گوهر را به بزرگی هدیه کرد.

بلندی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد


«کلیات سعدی»



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 16:59 | نویسنده : نسیم





تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 16:34 | نویسنده : نسیم
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،
بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-
می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!
این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»
چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»
حجت تو منی را ز سر خویش بدر کن
بنگر به عقابی که چها کرد و چها خواست.............ناصر خسرو



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 16:17 | نویسنده : نسیم

انسان هاي بزرگ درباره ی عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط درباره ی وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند





ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 22:59 | نویسنده : نسیم

بیاییم در هر سپده دم که برمی خیزیم و بالهای

 قلبمان را می گشاییم، سپاس گوییم خداوندی که یک روز دیگر

                   از حیات عشق را، به ما ارزانی داشته است.



تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 20:29 | نویسنده : نسیم

سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن...
در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد بعد زود خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد..!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه...
مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی..؟
اونم میگه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری..!

                                        



تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 20:2 | نویسنده : نسیم

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می‌کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف‌های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند ...



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سوم فروردین 1392 | 19:45 | نویسنده : نسیم
مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .

ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !




تاريخ : شنبه سوم فروردین 1392 | 19:38 | نویسنده : نسیم

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

سهراب سپهری 




تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 7:53 | نویسنده : نسیم

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند

و  گل ها لبخند می زنند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره

 شدن با کیست؟...

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...


                          



تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 7:49 | نویسنده : نسیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

سال نو مبارک

                             



تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 9:38 | نویسنده : نسیم
هر چیز تاریخ انقضایی دارد


و تاریخ انقضای انسان زمانی است که امیدهایش را از دست می دهد



تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 8:38 | نویسنده : نسیم

خدایا، باور افسردگان را چون بهاران زندگانی ده

و روح خستگان را هم، خروشی جاودانی ده

کویر قلب تنهایان، به مهری آبیاری کن

به کوی بی کسان، یک مهربانی، آشنایی را تو راهی کن



ادامه مطلب